پارت صد و بیست :

همانطور که دولا شده بود و داشت خیارشور برمیداشت از طبقه ی پایین یخچال،سایه ی دانیال را پشت سرش حس کرد.از جا پرید و صاف ایستاد.ترسیده بود. نکند دانیال از آنهایش بود؟از کدامهایش؟توی خانه ی انسیه که تنها بودند،موقع نزدیک شدن،سریع جمعش کرده و خودش کنار رفته بود تا پیشروی نکند و اتفاقی نیفتد.
رو برنگرداند.فقط خیارشور را بیرون کشید و چرخید و روی اپن گذاشت.دانیال نشست روی صندلی پشت اپن،توی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    تینت چی شد پس؟فک کنم بس که افسون هول بود یادش رفت

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    معلوم میشه اکرم جان

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    0

    به نطرم افسون برای دانیال حیفه گناه داره هرچند دانیال هم یجوراییی گناه داره

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    0

    دقیقا !!! انقدر کلکسیون جمع کرده که دیگه افسون توشون گمه🤣 ولی فکر نکنم بتونه بخ این راحتی ها دل افسون رو به دست بیاره افسون مثل بقیه نیست گول دانیال رو نمیخوره... نه؟

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    1

    دخترمون زرنگه!!! فریب حرف های عاشقانه رو نمیخوره... آفرین خوشم اومد همون بهتره که درگیر رابطه های عاطفی نشه و به آیندش فکر کنه... به خودش برسه و روز به روز خوشگلتر بشه.. 😍

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️